تبلیغات
just book
just book
قالب وبلاگ


روایت دهم


درویش جامه ای پشمین داشت .کلاه چهار تَرک داشت ، کشکول داشت ، اما خدا را نداشت .

توانگر لباس ابریشمین داشت ، قصر هزار بارو داشت ، زرو سیم داشت ، خدا را هم داشت .

روزی درویش ، توانگر را سرزنش می کرد که توانگری و خداخواهی با هم جمع نخواهد شد ،

 اول باید فقر جستجو کنی و بعد خدا را ...

جوانمرد به آن میانه رسید و گفت: آری ،اما اگر دل تو با خدا باشد و همه ی دنیا نیز از آن تو ،

زیان ندارد .اما اگر جامه پلاس بپوشی و بر حصیر بشینی اما خدا در دلت نباشد ،از آن دلق و

 زیر انداز ،تو را به آسمان هیچ راهی نیست...

توانگر لبخند زد و درویش هیچ نگفت و جوانمرد رفته بود .


***


از کتاب( جوانمرد نام دیگر تو...) نوشته ی عرفان نظر آهاری


[ پنجشنبه 10 شهریور 1390 ] [ 07:21 ب.ظ ] [ ستاره ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه ی من آمدی ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

اثر فروغ فرخزاد
نویسندگان
نظر سنجی
دوست دارید کتاب های چه مجموعه ای را براتون بذارم؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا
تماس با ما

کد تماس با ما