تبلیغات
just book
just book
قالب وبلاگ
پیامبری از كنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه بارانی می آید. پدرم گفت:بھار است و ما نمی دانستیم که باران و بھار نام
دیگر آن پیامبر است.
پیامبری از كنار خانه ی ما رد شد. لباسھای ما خاكی بود. او خاك روی لباسھایمان را به اشارتی تكانید. لباس ما از جنس ابریشم و
نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم.
پیامبری از كنار خانه ی ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر، كنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تكه ای از
آن را توی دستھایمان گذاشت.
پیامبری از كنار خانه ی ما رد شد و ناگھان ھزار گنجشك عاشق از سر انگشتھای درخت كوچك باغچه روییدند و ھزار آوازی را كهنه را که
در گلویشان جا مانده بود، به ما بخشیدند. و ما به یاد آوردیم كه با درخت و پرنده نسبت داریم.
پیامبری از كنار خانه ی ما رد شد. ما ھزار در بسته داشتیم و ھزار قفل بی كلید. پیامبر كلیدی برایمان آورد. اما نام او را كه بردیم،
قفلھا بی رخصت كلید باز شدند.
من به خدا گفتم: امروز پیامبری از كنار خانه ی  ما رد شد. امروز انگار اینجا بھشت است.
خدا گفت: كاش می دانستی ھر روز پیامبری از كنار خانه ی  تان می گذرد و كاش می دانستی بھشت ھمان قلب توست.


     
   از کتاب( پیامبری از کنار خانه ما رد شد) نوشته ی عرفان نظر آهاری

[ پنجشنبه 27 مرداد 1390 ] [ 05:06 ب.ظ ] [ ستاره ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه ی من آمدی ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

اثر فروغ فرخزاد
نویسندگان
نظر سنجی
دوست دارید کتاب های چه مجموعه ای را براتون بذارم؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا
تماس با ما

کد تماس با ما